تبليغاتX
یادداشتهای یک دلقک - گشت ‌‌و گذار‌‌ در‌ خيابان‌هاي ‌اهواز

 

 

 

شاید وقتی در حال تحمل کردن صحنه های کشدار یک سریال تلوزیونی هستید، انتظار نداشته باشید هر وسیله یا شخصیتی که از جلوی دوربین رد می شود، در خط کلی داستان سریال نقش سرنوشت سازی را ایفا کند. اما وقتی با یک فیلم طرف هستید، قضیه فرق می کند. وقت محدود فیلم اجازه ی ورود هر کارکتر یا نمایش هر صحنه ای را نمی دهد. در داستان هم دقیقا همین قضیه صادق است. وقتی با قالب ادبی ای به نام داستان کوتاه طرفیم، کلمات و جملات برای حذف نشدن و ماندن به دلایل قانع کننده تری نیاز دارند.  با توجه به حجم کم داستان کوتاه، انتظار می رود، صحنه به صحنه ای که داستان نویس در اختیار خواننده قرار می دهد در خدمت پیشبرد داستان باشد. همانطور که نشانه ها و علائمی که آرام و در طول متن در اختیار مخاطب قرار می گیرد.

در طول خواندن « آن گوشه ی دنج سمت چپ»، نوشته ی مهدی ربی، بارها و بارها شخصیتهایی بر می خوریم که اهل شهر خاصی نیستند، به لهجه ی خاصی حرف نمی زنند و تفکر و تعصب بومی خاصی هم ندارند، اما بدون هیچ دلیلی مدام در خیابانهای اهواز پرسه می زنند. این گشت و گذار در خیابانهایی که فلان مغازه پروتئینی را می شود در آنجا یافت یا میوه و ماهی خوب خرید، اغلب تصویری از فضایی که داستان در آن رخ می دهد به خواننده ارائه نمی دهد و غالب اوقات هم نشان دهنده ی سردرگمی راوی یا شخصیت سازی نیست. فقط اسامی خیابانهایی واقعیست که بدون هیچ توضیح خاصی برای خواننده غیر اهوازی که هیچ آشنایی با این اسامی بخصوص ندارد، تنها آورده شده که شخصیت داستانی بتواند به رانندگی و خریدش برسد. در اغلب داستانهایی با ساختار محکم و پلات قوی، هر جا که نویسنده بر محل وقوع داستان پافشاری کرده، به نحوی ناگزیر از این کار بوده است. موقعیت جغرافیایی و آب و هوایی منطقه ای که محل رخداد داستان است، اگر به پرداختن هر یک از عناصر داستان کمک نکند، می  تواند براحتی حذف شود.

زیاد پیش می آید جرقه ی اولیه داستانی در ذهن نویسنده، در مکان یا فضای خاصی زده شده و نسخه ی اولیه در همان مکان یا فضا به پایان رسیده است. اما با توجه به این که داستان، اغلب در بازنویسی های مکرر شکل نهایی خود را پیدا می کند، براحتی می توان با توجه به خط سیر اصلی داستان، زوائد احتمالی باقی مانده از شکل اولیه ی داستان را حذف کرد.

 

 مقایسه کنید گریز گاه و بیگاه شخصیت های« همسایه ها» ی احمد محمود از خیابان پهلوی و نادری و محلات شرکتی و غیر شرکتی نشین اهواز را با گشت و گذار های داستانهای ربی در

« آن گوشه ی دنج سمت چپ». با توجه به حجم چند صد صفحه ای رمان و فضایی که خالد و دیگر شخصیتهای اهوازی همسایه ها و فضایی که برای فرارنیاز داشتند و نیز داستان اصلی که در فضای خوزستان را در موقعیتی چون ملی شدن صنعت نفت می طلبید؛ به نظر می رسد صرف انتخاب لوکیشن، برای وقوع داستان در شهر خاص، دلیل موجهی برای خواندن سطرها و پاراگرافهای غیرضروری نباشد.

به نظر می رسد، گشت و گذار در خیابانهای اهواز، پابه پای شخصیتی که چندان هم لزومی ندارد، اهل اهواز باشد، نه تنها به پیشبرد داستان یا پرداخت آن کمکی نمی کند، بلکه ذهن مخاطب را منحرف نیز می کند. این قضیه گاه تا جایی ادامه پیدا می کند که در داستان مسیح، جوانی که با رقیب عشقی اش قرار ملاقات دارد، بعد از یکی دو پاراگراف که در مورد هوا و پل و احساسش روایت می کند، با خیال راحت، یک پاراگراف کامل هم در مورد تاریخ ساخت پل معلق اهواز قلمفرسایی می کند.

 

چند  سالی هست که حرکت ماشین ها روی پل سفید یک طرفه شده است. بعد از یک سری تعمیرات اساسی که رویش انجام گرفت و بعد از جشن شصت سالگی اش. می گویند پل را یک زوج جوان آلمانی ساخته اند . هر دوشان مهندس عمران بوده اند. مرد در حین انجام کار به خاطربیماری از بین می رود و کار ساخت پل نصف و نیمه رها می شود. زن اول قصد ادامه کار همسرش را نداشته ولی بعد از مدتی نظرش عوض می شود برمیگردد و کار را به بهترین  شکل تمام می کند. گویا برای جشن شصت و پنج سالگی پل هم به اهواز آمده. ( ص 48   داستان مسیح)

 

 اگر صرف پافشاری نویسنده برای انتخاب اهواز برای محل وقوع قصه نبود، واقعا پل معلق یا پارک ریورساید اهواز با پل یا پارکی در شمال با زمینی باران خورده، چه تفاوتی می داشت؟

ربی در مجموعه ی جذابش و مخصوصا داستان چشمگیر مقبره، هر گاه روی نام بردن از شهر عزیزی چون اهواز، اصرار نورزیده است، موفق به خلق صحنه های بدیع و موقعیتهای زیبایی در برخورد انسانها با عشق و شهود گردیده است. انسانهایی که اهوازی نیستند. ایرانی؟ شاید
نوشته شده توسط بهاره اله بخش در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت 9:47 | لینک ثابت |
 
business articles