حبه ی انگور از توی ساعت بزرگ چوبی سرک کشید. دوید توی بغل خانم بزی و داد زد: «مامان ! آقا گرگه شنگول و منگول رو خورد. »
خانم بزی روی زمین وا رفت. انگار با خودش حرف بزند توی گوش حبه زمزمه کرد: «بذار این آخرین باری باشه که مزه ی درد و ترس رو می چشن. کوچولوهای بیچاره م.»
نوشته شده توسط بهاره اله بخش در یکشنبه نهم دی 1386 ساعت 2:53 | لینک ثابت |

