تبليغاتX
یادداشتهای یک دلقک -

 

 

هبوط آزاد

 

 

 

مهران پیاده نشد. همانطور که فرمان را گرفته بود گفت: «من که نمیام. خوش بگذره.»

سرم را از پنجره بردم توی ماشین و گفتم:« می ترسی ؟»

لب و لوچه اش را یکوری کرد و گفت: «بازم شروع شد؟ برو دیگه.»

رو کردم به طرف بچه ها و گفتم :« بریم.»

راه افتادیم. به کوه و دکلها و کابلهای تله کابین که نگاه میکردم، دلم میخواست زودتر خودم را آن بالا حس کنم. ندا زد پشت کمر سعید و گفت: «باید زود برگردیم.»

گفتم: « چه عجله ایه؟»

سعید یقه تی شرت قرمزش را مرتب کرد، کیف کمری اش را دور کمرش چرخاند و گفت: «مهران تنهاست. مثلا تو باید به فکرش باشی خانوم!»

 من روی صندلی های رو به قله نشستم و آنها روبروی من رو به دامنه کوه. کابین آرام شروع به حرکت کرد. موبایل زنگ کوتاهی خورد. پیام رسیده بود. ندا گفت: «مهرانه؟ »

گفتم :« نه...آره.»

سعید سرش را برگرداند و از شیشه عقبی به قله نگاه کرد و زیر لب گفت: «خاک توسرش کنن تازه اومدیم که.»

ندا گفت: «یاد بگیر عزیز دلم.»

پیام را خواندم. بلند شدم و سرم را از شیشه نیمه باز کابین بردم بیرون. هنوز کابین به محوطه کوهستانی نرسیده بود. یک قطره آب روی صورتم نشست. دست به سینه تکیه داده بود به ماشین و به کابینها نگاه میکرد. داد زدم : «مهرااا ن.»

کابین عقبی ها برگشتند به من نگاه کردند. سعید پوزخندی زد و گفت:« ناز نفست استاد! مهرانم شنید.»

مهران خیلی کوتاه دست تکان داد و دوباره دستش را انداخت. آن پایین منظره ویلاها، آن دورتر خط شروع ساحل و بالاترش خط جدا کننده دریا و آسمان پیدا بود.

ندا گفت: «نگار!  ببین اس ام اس، ایمیل، چی داری؟ موبایلت کشت خودشو.»

_ «مهرانه باز؟»

نوشتم : « نمک آبرود- تله کابین.»

ندا به ناخنهایش می رسید وسعید داشت برایش توضیح میداد :« دکلها رو ببین! سی - سی و پنج متر ارتفاع دارن. اون درخت کناری رو نگاه، چقدر بلند تره از دکل...»

زیر کابینها تا چند متر این طرف و آن طرف، برای نصب دکل از درخت پاکسازی شده بود و به مرور با رفت و آمد کوه نورد ها یکی دو خط خاکی باریک بوجود آمده بود که اطرافش پر از سرخس و بوته های دیگری بود که اسمشان را بلد نبودم. قطرات ریز باران، نم نم و تک و توک به شیشه ها می خورد. ندا نگاهی به شیشه انداخت و ذوق زده گفت:«سعید ! بارون!»

 دوباره سرم را بردم بیرون. باد دانه های سرد باران را به یک طرف صورتم میکوبید. یک باره چنان برقی زد که ندا از جا جهید. سعید را بغل کرد و جیغ کشید. بعد داد زد:« نگار! دیوونه! سرتو بیار تو.»

 نمیدانم آن ابر سیاه، یک مرتبه از کجا پیدایش شد. تمام دامنه و قله را پوشانده بود. ارتفاع زیاد می شد و از مهران دیگر چیزی جز طرح بی رنگی که در غبار گم می شد پیدا نبود. باران شدید تر می شد. موهایم خیس و در هم دور صورتم ریخته بود. سرم را آوردم تو. دوباره نوشتم :« کاش بودی که با هم  می رسیدیم نوک کوه، وسط ابرها.»

_ « بنویس زود برمیگردیم. تا حالاش که خبری نبوده حتما اون بالا گِلی هم شده.»

 هنوز یکی دو قطره آب روی سیب درشتی که صبح برداشته بودم مانده بود. دستم را گرفتم به میله وسط و رو به قله ایستادم. سیب را بو کردم و به رگه های در هم فرو رفته زرد و سرخش دقیق شدم. ندا با آرنج زد به پهلوی سعید و بعد دوتایی زدند زیر خنده. عطر خاصی را انتظار داشتم که نداشت. سیب را دادم به ندا. همانطور که گرم حرف بود، گرفت و گاز زد. بعد هم گرفت جلوی دهان سعید. ازآن بالا از ماشینها و ویلا ها چیزی جز حجم ها ی کوچک بی رنگ، پیدا نبود. با عجله به اطراف نگاه میکردم. میترسیدم برسیم و من هیچ چیز ازآنهمه منظره یادم نمانده باشد. عینکم را برداشتم ، دستمال نرم بنفش رنگ را از جلد عینک کشیدم بیرون وشروع کردم به تمیز کردن. ندا نگاه کرد و گفت:« چه دستمال خوش رنگی!»

عینک را زدم روی چشمم. از لبخند ندا تا درخت پشت سرش، همه چیز شفاف شد. رنگ پیراهن مهران کاملا مشخص بود. خیلی هم بالا نرفته بودیم. ندا دستش را برد که پوست تخمه را از درز پنجره پشت سرش بریزد پایین که یک دفعه دستش را عقب کشید. با جیغ ندا سعید از جایش پرید و دونفری آمدند سمت صندلی من. کابین شروع کرد به نوسان. من رفتم سمت مخالف و نوسان کابین کمترشد.

سعید داد زد:« چی شد؟»

ندا نیمه نفس گفت: « قورباغه.»

 قورباغه سبز جنگلی با پنجه هایش چسبیده بود به شیشه. پوست سفید زیر شکم و پنجه های کوچک و کشیده اش از پشت شیشه پیدا بود. ندا هنوز صورتش را قایم کرده بود توی سینه سعید و جیغ جیغ میکرد. کابین آرام بالا میرفت. دستم را از شکاف پنجره بردم بیرون سمت شیشه پایین که بگیرمش. دوباره ندا پا کوبید وجیغ زد: « بهش دست نزن. اگه بیاریش تو خودمو پرت میکنم پایین!»

 با تکان کابین پنجه های قورباغه از شیشه جدا شد و افتاد روی بدنه کابین. چشمهای وغ زده اش به پایین خیره شده بود. باید سریع می گرفتمش. اگر از آن ارتفاع می افتاد حتما میترکید. دستم را از درز دریچه بردم بیرون. دستم را بردم جلو اما شاید تنها کسری از ثانیه وقت کم آوردم. خیز برداشت و خودش را پرت کرد پایین. درست در خاطرم هست. پرت نشد؛ خودش جهید؛ با تصمیم قبلی. دستمال کوچک به پنجه پایش گیر کرد و با هم پرت شدند پایین. تازه متوجه دستمال شدم. رنگ بنفشش را میتوانستم از آن بالا تشخیص بدهم. نفسم در      نمی آمد. گفتم: «من پیاده برمیگردم.»

_  «میخوای دستمالتو پیدا کنی؟ وااای غورباقه ای شده، ولش کن.»

 سعید قمقمه آبش را گرفت طرفم و گفت:« یه کم آب بخور گُر گرفتی  انگار؟»

دکلها را تا قله شمردم. هفت دکل مانده بود. نوشتم:« دستمالت را گم کردم. هر وقت می دیدمش یاد تو می افتادم. دوباره دارم همه چیز رو گم میکنم.»                                                    

آماده ماندم تا برسیم به ایستگاه بالا. در کابین که باز شد، پریدم بیرون. رفتم سمت           راه باریکه. فاصله بین هردو دکل خیلی هم کم نبود. سقوط آزاد قورباغه با دست و پای از هم گشوده و دستمال بنفش رنگ که پشت سرش درهوا باز شده بود راحتم نمیگذاشت. صحنه ها پشت سر هم تکرار می شدند. حتما بعد از آن سقوط شکمش ترکیده و دل و روده اش پخش شده بود روی زمین و لابد روی دستمال کوچک من.

 

نوشت:« میشه زنگ زد؟»

نوشتم:« آره.»

 

_« بهتری؟»

_« آره، نه... نمیدونم. شاید فقط مسافرت کافی نیست.»

_« تنهایی؟»

_« دنبال یه قورباغه میگردم.»

_« گم شده؟»

_« فکر نکنم.»

_« پس چرا دنبالش می گردی؟»

_« باید مطمئن بشم.»

_« دوباره به هم ریختی؟»

_« باید خودش رو می رسوند اون بالا. اما نه از هر راهی. »

_« کی؟»

_« قورباغه هه.»

_« قورباغه هه خودتی دیگه؟»

_« نه. واقعی بود. دیدمش. روی شیشه ی کابین. آخرین لحظه...»

 

اصلا این قورباغه آنجا چکار می کرد؟ سعید گفته بود:« شاید می خواسته پرواز رو هم تجربه کنه؛ جریان اون مرغابی ها و لاک پشته !»

و ندا گفته بود: «چه ربطی داشت؟ »

دو دکل را رد کرده ام. لابد دیگر بچه ها دوباره سوار شده اند برگردند. کابین ها از بالای سرم رد می شوند. رفته اند، به قله رسیده اند و حالا بر میگردند پای کوه. به همین سادگی.

پایین رفتنش هم نفسگیر است. به دکل ششم می رسم. باید همین جاها باشد. دستمال بنفش کمی پایین تر افتاده. غورباقه را کمی بالاتر پیدا می کنم. دستمال را از پای زخمی اش جدا میکنم. آرام خودش را می کشد بالا. گل، کفشهایم سنگین کرده اما هنوز میشود قدم برداشت. به تنه ی درختی تکیه میدهم. گل کفشم را با ریشه های از خاک بیرون زده پاک می کنم. گوشی دوباره زنگ میزند. خاموشش میکنم. کاش به مهران گفته بودم چیزی بخورد. حتما لقمه ای هم که برایش گرفته بودم هنوز روی داشبورد مانده. دستمال را با پا به گوشه ای پرت میکنم. باد تندی می وزد و درختهای بلند از همه طرف به سمت من خم می شوند.

                                                               

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط بهاره اله بخش در یکشنبه یازدهم آذر 1386 ساعت 21:1 | لینک ثابت |
 
business articles