شايد وقتي در حال تحمل كردن صحنههاي كشدار يك سريال تلويزيوني هستيد، انتظار نداشته باشيد هر وسيله يا شخصيتي كه از جلوي دوربين رد ميشود ، در خط كلي داستان سريال نقش سرنوشتسازي را ايفا كند. اما وقتي با يك فيلم طرف هستيد، قضيه فرق ميكند. وقت محدود فيلم اجازه ورود هر كاراكتر يا نمايش هر صحنهاي را نميدهد. در داستان هم دقيقا همين قضيه صادق است. وقتي با قالب ادبياي به نام داستان كوتاه طرفيم، كلمات و جملات براي حذف نشدن و ماندن به دلايل قانع كنندهتري نياز دارند.
با توجه به حجم كم داستان كوتاه انتظار ميرود صحنه به صحنهاي كه داستاننويس در اختيار خواننده قرار ميدهد، در خدمت پيشبرد داستان باشد. همانطور كه نشانهها و علائمي كه آرام و در طول متن در اختيار مخاطب قرار ميگيرد.
با توجه به حجم كم داستان كوتاه انتظار ميرود صحنه به صحنهاي كه داستاننويس در اختيار خواننده قرار ميدهد، در خدمت پيشبرد داستان باشد. همانطور كه نشانهها و علائمي كه آرام و در طول متن در اختيار مخاطب قرار ميگيرد.
در طول خواندن «آن گوشه دنج سمت چپ»، نوشته مهدي ربي، بارها و بارها به شخصيتهايي برميخوريم كه اهل شهر خاصي نيستند، به لهجه خاصي حرف نميزنند و تفكر و تعصب بومي خاصي هم ندارند؛ اما بدون هيچ دليلي مدام در خيابانهاي اهواز پرسه ميزنند...
ادامه مطلب
نوشته شده توسط بهاره اله بخش در چهارشنبه دوازدهم تیر 1387 ساعت 9:47 | لینک ثابت |


