آن سوی خط
می زند زیر گریه و بریده بریده میگوید: هر شب خواب مامان و مسعود ر و می بینم . دیشبم بابا. چرا زنگ نمی زنن؟ اتفاقی افتاده؟
گوشی را دست به دست میکنم و میگویم: نه. چه اتفاقی؟
ـ تو رو خدا بابا حالش خوبه؟
با خنده می گویم: معلومه که خوبه دیوونه. ماموریته. نمیساعت پیش زنگ زد. حال تو رو هم پرسید. گفت بهت بگم برای عید که میای ایران مرخصی میگیره.
خداحافظی که میکنیم با نوار مشکی گوشه ی قاب عکس پدر بازی میکنم فقط برای اینکه زیر نگاه مادر و مسعود که از دو قاب دیگر به من زل زده ا ند احساس ناراحتی نکنم.
نوشته شده توسط بهاره اله بخش در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 ساعت 15:38 | لینک ثابت |


