با نقش پسرهای علافی که روزگاری سر راه هنرپیشه های زن زیر ابرو برنداشته ی دهه ی شصت می ایستاند و متلک پرانی میکردند کارش را شروع کرد. با شلوارهای تنگ و کوتاه و موهای بالا زده ای که آنروزها کمیته میگرفت و توی سرشان چارراه باز میکرد. تا ماهها با همان لباسها دست به کمر سرکوچه شان می ایستاد و به نقطه ی نامعلومی زل میزد تا بلکه کسی یادش بیاید او را کجا دیده. میزان موهای پشت لبش که از بیست و نه بیل و یک خاک انداز به سی بیل افزایش یافت، کارگردانها بفکر افتادند اگر از شلوارهای پیلی دار خانواده که مد روز بود بپوشد به درد نقش خواستگار میخورد بویژه که خواستگار از نوع محجوب باشد با ریش ستاری و اینها... از آن به بعد هر جا مینشست ژست همان خواستگار محجوب را میگرفت و سعی میکرد موهایش را همانطور سشوار بکشد که گریمور کشیده بود. بعد ها در چند سریال نقش افسر پلیس پیدا کرد که بیشتر سکانسهایی که در آن حضور داشت به دلایلی حذف میشد. گیریم که دست و پا چلفتگی مفرط ایشان باعث و بانی اش نشده باشد. این شد که شد عشق ترمز دستی کشیدن و پرش از ارتفاع شد. مثلا وقتی زن همسایه کلیدش را جا گذاشته بود اولین کسی که داوطلب بالا رفتن از دیوار و پرش به آن طرف میشد جناب سروان خودمان بود. البته گاهی هم به سرش میزد با موتور کیف قاپها را تعقیب کند و جلوی چشم تماشاگران کوچه و خیابان شروع کند مثل رزمی کارها به کتک زدن . که اغلب همان دقیقه ی اول ورق برمیگشت و مثل سیاهی لشکرها از دست نقش اول فیلم چنان کتکی میخورد که تا چند روز نای تکان خوردن از رختخوابش را نداشت. چند نقش معتاد و دزد و قاچاقچی هم بازی کرد در یک سری فیلم از جمله : بازگشت به سرزمین مادری، پرواز بر فراز، شاهینهای شکاری و غیره که خداییش در صحنه های بخصوصی باعث میشد ملت با هیجان بیشتری تخمه بشکنند و پاکتهای پفک نمکیشان تند و تند خالی بشود. از آن به بعد عشق لاتی حرف زدن شده بود و افه ی مرام و معرفتش ملت را خفه میکرد. آخرش هم اینقدر با مرام شده بود که دیگر با همه پای بساط می نشست تا وقتی که سریال آتقی و محمود دینی پخش شد و همه را به راه راست هدایت کرد و خیلیها از جمله ایشان رفتند توی ترک. بگذریم که چند سالی هم هیچ پیشنهادی نداشت و مجبور شد مدتی مسافرکشی هم بکند تا یک روز یکی از عوامل یک سریال کلید نخورده ی تاریخی سوار تاکسی اش شد و بعد از زدن یک کباب مشتی، بالاخره آلبوم عکسها و لیست فیلمها و سریالها و کلیپهای تبلیغاتیی که بازی کرده بود از داشبورد ماشینش در آورد و تپاند توی زیپ نیمه باز کاپشن همان عوامل صحنه!!! و با مخلصیم و چاکریم چند روز بعد برای تست حاضر شد و خداییش عجب گریمی از آب در آمده بود. با آن چشمهای سورمه کشیده و ریش سفید و ابروهای گره خورده میشد یا رو را با نعوذ بالله شخص شخیص یکی از پیامران اولوالعزم اشتباه گرفت چه برسد به صحابه ی پیامبر اسلام. از قضا زد و عجب سریالی از آب در آمد. ملت کار و زندگیشان را رها میکردند که شمایل صحابه ی پیامبر را ببینند.
حالا سالها از آنوقت میگذرد. از آن موقع تا به حال کتابهای حدیث و روایت زیادی را ورق زده و هنوز دیالوگهای صحنه به صحنه ی سریال را بخاطر دارد که در جشنهای صدا و سیما و مجالسی که هوادارانش حضور دارند تکرار کند. از سر صحنه ی سریال به این طرف که مجبور بود هر شب جلوی دوربین نماز شب بخواند تا بحال هنوز نماز شبش ترک نشده و لزوم اجرای این آیین الهی را به آحاد ملت توصیه میکند. چند ردیف کتابی که گفته بود در مورد عرفان لازم دارد را یک دور خوانده و جزوه برداری کرده و هنوز وقتی ریشش را به شیوه ی همان صحابه علیه السلام نوازش میکند گزیده ای از همان اوراد و اذکار را زمزمه میکند. صورتش نورانی شده و در وجنات و سکناتش حب خدا و رسولش موج میزند. مردم داری و مردم دوستی اش ورد زبانهاست و طمانینه و طنین گفتارش باعث شد برای اجرای یک برنامه ی تلوزیونی مناسب به نظر بیاید. الان هنرپیشه ها ، نویسنده ها و صاحبنظرانی که مهمان برنامه شان هستند، استاد صدایش میکنند و در پایان گفته هایشان خطاب به او که از نیکان روزگار هستند التماس دعا میگویند. هنوز که هنوزه برای تازه کارها تعریف میکند که هنگام بازی در سریال چه حال و هوای روحانیی را تجربه کرده و اصلا همه ی کارها از بازی و تصویر برداری و الباقی کارها چه قدر با کمک نیروهای متافیزیکی( این کلمه را هم از مهمان یکی از برنامه ها یادگرفته) پیش میرفت. ولی هیچوقت درمورد اینکه بازی در این نقش تا چه میزان در سیر و سلوک مادی و معنوی او نقش داشته حرفی نمیزند. نقش بعدی اش نقش یک روح پاک است با لباس و ریش سفید. بعدها در صحرای قیامت راه خواهد رفت و در حال و هوای روح فیلم کذایی ارواح دیگر را به راه راست فرا خواهد خواند.
کلا فکر نکنم به قیافه م بخوره که امروز به اندازه ی دویست نفر آدم عاقل و بالغ سالاد درست کرده باشم. .![]()
در همین زمینه کامیار به روز است.![]()
خانم بزی روی زمین وا رفت. انگار با خودش حرف بزند توی گوش حبه زمزمه کرد: «بذار این آخرین باری باشه که مزه ی درد و ترس رو می چشن. کوچولوهای بیچاره م.»


