تبليغاتX
یادداشتهای یک دلقک
ـ یه روز شنگول و منگول...

ـ مامان؟ یه داستان بگو که گرگ نداشته باشه.

ـ یه روز یه موش کوچولو...

ـ مامان؟ موشه بزرگ باشه.

ـ یه روز یه آقا موشه با مامانش...

ـ باباش!!

ـ  باشه. یه روز یه آقا موشه با پدرش داشتن می رفتن خونه شون...

ـ   نه. برن پارک .

ـ یه روز یه آقا موشه با پدرش داشتن می رفتن پارک که یه دفعه یه عقاب گنده...

ـ  نه!  من میترسم.

ـ وای !! بخواب  دیگه میگم لولو بیاد بخوردت ها.

 

نوشته شده توسط بهاره اله بخش در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 ساعت 23:26 | لینک ثابت |
در اینجا بر خود لازم میدانم از طرف خودم و تمامی دوستداران و مخاطبان ادبیات داستانی سراسر کشور از  نویسنده ی ارجمند جناب آقای مرتضی کربلایی لو و چند تن از دوستان گرامی شان که موجبات ورود معنا به فضای داستانی کشور را فراهم نمودند خالصانه تشکر بعمل آورم و نیز بدینوسیله شکست غیر قابل وصف گلشیری و همدستانش را توسط این طلاب ارجمند و معناپیشه به کلیه هموطنانی که از یوغ   فرم گرایی حضرات گلشیری مآبان رهایی یافته اند تبریک و تهنیت عرض می نمایم.
نوشته شده توسط بهاره اله بخش در پنجشنبه پانزدهم آذر 1386 ساعت 19:13 | لینک ثابت |

 

 

هبوط آزاد

 

 

 

 

مهران پیاده نشد. همانطور که فرمان را گرفته بود گفت: «من که نمیام. خوش بگذره.»

سرم را از پنجره بردم توی ماشین و گفتم:« راستشو بگو، می ترسی نه؟»

لب و لوچه اش را یکوری کرد و گفت: «بازم شروع شد ؟ برو دیگه.»

رو کردم به طرف بچه ها و گفتم :« بریم.»

راه افتادیم. به کوه و دکلها و کابلهای تله کابین که نگاه میکردم، دلم میخواست زودتر خودم را آن بالا حس کنم. ندا عینک آفتابی سیاهش را پاک کرد و گفت: «باید سریع بریم که زود برگردیم. »

گفتم: « چه عجله ایه؟»

سعید یقه تی شرت قرمزش را مرتب کرد، کیف کمری اش را دور کمرش چرخاند و گفت: «مهران تنهاست؛ مثلا تو باید به فکرش باشی ها خانوم!»

سعید بلیط گرفت.  زن درشت هیکلی کمی جلوتر از ما توی صف ایستاده بود . با ولع چیپس میخورد و به تله کابینهای در حال برگشت به ایستگاه نگاه میکرد. یک لحظه ماتش برد.چیپسها توی دهانش مانده بود، اما دیگر نمی جوید. چشمهایش خیره مانده بود به کابین قرمز شماره 5 که با سرعت به طرف ما می آمد. پاکت چیپس از دستش افتاد. مرد بغل دستی اش پاکت را از روی زمین برداشت و گفت:« چی شد؟»

 زن به بالای کوه نگاه کرد و گفت:« هیچی... من نمیام.»

جلوی در باز کابین ایستاده بودند و داشتند با هم کلنجار میرفتند که بروند یا نه. رفتم جلو.

داد زدم:« بچه ها بیاین اینجا.»

ندا و سعید آمدند. ندا گفت:« نوبت اونا بود.»

گفتم : «نگاه، هنوز تصمیم نگرفته که بیاد یا نه.»

سعید در کابین را بست..


ادامه مطلب
نوشته شده توسط بهاره اله بخش در یکشنبه یازدهم آذر 1386 ساعت 21:1 | لینک ثابت |
 
business articles