ـ مامان؟ یه داستان بگو که گرگ نداشته باشه.
ـ یه روز یه موش کوچولو...
ـ مامان؟ موشه بزرگ باشه.
ـ یه روز یه آقا موشه با مامانش...
ـ باباش!!
ـ باشه. یه روز یه آقا موشه با پدرش داشتن می رفتن خونه شون...
ـ نه. برن پارک .
ـ یه روز یه آقا موشه با پدرش داشتن می رفتن پارک که یه دفعه یه عقاب گنده...
ـ نه! من میترسم.
ـ وای !! بخواب دیگه میگم لولو بیاد بخوردت ها.
هبوط آزاد
مهران پیاده نشد. همانطور که فرمان را گرفته بود گفت: «من که نمیام. خوش بگذره.»
سرم را از پنجره بردم توی ماشین و گفتم:« راستشو بگو، می ترسی نه؟»
لب و لوچه اش را یکوری کرد و گفت: «بازم شروع شد ؟ برو دیگه.»
رو کردم به طرف بچه ها و گفتم :« بریم.»
راه افتادیم. به کوه و دکلها و کابلهای تله کابین که نگاه میکردم، دلم میخواست زودتر خودم را آن بالا حس کنم. ندا عینک آفتابی سیاهش را پاک کرد و گفت: «باید سریع بریم که زود برگردیم. »
گفتم: « چه عجله ایه؟»
سعید یقه تی شرت قرمزش را مرتب کرد، کیف کمری اش را دور کمرش چرخاند و گفت: «مهران تنهاست؛ مثلا تو باید به فکرش باشی ها خانوم!»
سعید بلیط گرفت. زن درشت هیکلی کمی جلوتر از ما توی صف ایستاده بود . با ولع چیپس میخورد و به تله کابینهای در حال برگشت به ایستگاه نگاه میکرد. یک لحظه ماتش برد.چیپسها توی دهانش مانده بود، اما دیگر نمی جوید. چشمهایش خیره مانده بود به کابین قرمز شماره 5 که با سرعت به طرف ما می آمد. پاکت چیپس از دستش افتاد. مرد بغل دستی اش پاکت را از روی زمین برداشت و گفت:« چی شد؟»
زن به بالای کوه نگاه کرد و گفت:« هیچی... من نمیام.»
جلوی در باز کابین ایستاده بودند و داشتند با هم کلنجار میرفتند که بروند یا نه. رفتم جلو.
داد زدم:« بچه ها بیاین اینجا.»
ندا و سعید آمدند. ندا گفت:« نوبت اونا بود.»
گفتم : «نگاه، هنوز تصمیم نگرفته که بیاد یا نه.»
سعید در کابین را بست..
ادامه مطلب


