اول قرارنبود...
اول قرار نبود عاشقان را بکشند...
بعدا قرار شد عاشقان را بکشند !!!
به خبر بسیار جالبی که هم اکنون به دستمان رسید توجه فرمایید:
کتابت قرآن کریم به خط میخی.
حکایتی یادم آمد راجع به شعبده بازی که در حضور هارون الرشید شروع به هنرنمایی کرد. از فاصله دوری سوزنهای باریکی به دیوار پرتاب میکرد و سوزن بعد را درست در روزن سوزن قبل از همان فاصله دور جای می داد. هارون الرشید امر کرد همیان زری به او عطا کنند به خاطر هنرنمایی و کار عجیبش و بعد تازیانه اش بزنند به خاطر کار بیهوده ای که تمام زندگی اش را صرف آن کرده بود.
پ. ن. مملکت گل و بلبل... ملت چرتی...
لینک یک خبر در مورد مسابقه داستان درود را یکی از بچه ها برایم فرستاده بود. باز کردم . میدانستم با کمال شرمندگی نفر هفتم شده ام. اما دیدم نه . انگار برنده من نیستم. نفر هفتم خانمی بود به اسم الهه روانبخش از اصفهان.
پیگیر که شدم دیدم خبرنگار عزیز خبرگزاری مهر لطف کرده و علاوه بر یک اسم فامیل جدید اسم کوچکم را هم از بهاره به الهه تغییر داده. مشکلی نبود. مرا حتی "بهارالله بخشی زاده" هم صدا کرده بودند. دیگر الهه روانبخش که اسم غیر قابل درکی نبود- گیرم اسم من هم نباشد بالاخره اسم بنده خدایی که هست. هر چند نه از قبیله ما که از قبیله ای دیگر. هیچوقت یادم نرفت که اگر جزو قبیله ام باید با قبیله باشم. اما نشد یعنی نتوانستم. باید می آمدم بیرون. اما هجرت همانقدر که هیجان انگیز و سازنده است غمگنانه هم هست. هجرت از قبیله پلنگان ـ مردان و زنان مو طلایی و چشم آبی با پوست سرخ و خوی تند و درنده پلنگ.
ادامه مطلب
رَدﱢ خون ِ روی پارکت سالن تا اتاق خواب برادرهایم ادامه داشت. تکه های سرخ مغز آن بیچاره روی قالیچه پاشیده شده بود. نگاهم از شیشه به سالن افتاد. دوباره چانه ام لرزید و گونه هایم گرم شد. آب بینی ام را با دست پاک کردم. خودم را کشیدم گوشه اتاقک چوبی که کسی از بیرون مرا نبیند. اگر میدانستم از اینجا هم میشود خانه را دید، نمی آمدم. سرم را به تارهای عنکبوت، چرخ دنده ها، آونگ و دیواره های چوبی ساعت گرم کردم. اما آخرش نگاهم سُر میخورد طرف شیشه.
صحنه دایم توی سرم تاب میخورد. من ایستاده بودم گوشه دیوار و به شنگول نگاه میکردم. تفنگ را نشانه رفته بود و داد می زد: «یالله حرف بزن! اومدی ما رو بخوری؟»
_« نه... ببین پسرجون، مامانت گفت این پاکتا رو بیارم اینجا. گفت شیرا می گندن یه وخت. میترسید خودش دور بیاد خونه.»
_ گفتم دستا بالا.
دست سیاه و پشمالویش را برد توی یکی از پلاستیکها و یک پاکت شیر در آورد. آهسته یکی دو قدم آمد جلو و گفت: « ببین، اون تفنگو بذار زمین پسرم.»
دست کرد توی جیبش و یک اسکناس خشک ولی مچاله شده در آورد و گفت:« اینو مادرت داد به من. من کارگر جدید فروشگاهم. جَخت تازه اومدم اینوَرا. مگه مامانت رییس شیر دوشگاه نیست؟ گفت زنای تو شیردوشگاه مریض شدن بَرا همین نمیخواد از اونجا شیر ببره، خب نشونیا درست بود؟»
من داد زدم:« راست میگه. فقط مامان میدونه که ما از این شیرا دوست داریم. تازه مگه مامانم نگفت مریضی اومده ؟»
ادامه مطلب


