با توجه به حجم كم داستان كوتاه انتظار ميرود صحنه به صحنهاي كه داستاننويس در اختيار خواننده قرار ميدهد، در خدمت پيشبرد داستان باشد. همانطور كه نشانهها و علائمي كه آرام و در طول متن در اختيار مخاطب قرار ميگيرد.
در طول خواندن «آن گوشه دنج سمت چپ»، نوشته مهدي ربي، بارها و بارها به شخصيتهايي برميخوريم كه اهل شهر خاصي نيستند، به لهجه خاصي حرف نميزنند و تفكر و تعصب بومي خاصي هم ندارند؛ اما بدون هيچ دليلي مدام در خيابانهاي اهواز پرسه ميزنند... ادامه مطلب
خیلی قبل از جدی شدن بحث داستان کوتاه کوتاه در ادبیات مکتوب امروز، مردم با این پدیده البته به صورت شفاهی آشنایی داشتند. لطیفههای بسیار جالبی که در مدت بسیار کوتاهی در مورد رویدادهای مختلف ساخته و همهگیر میشد. با یک بررسی کوتاه در این زمینه و مرور لطیفههای قدیمی و جدید درزمینههای مختلف که در طی دهههای اخیر شنیده شده،میتوان به قدرت روایتگری این داستانها پی برد. داستانکهای چند کلمهایی که البته برای داستان شدن راه درازی در پیش دارند. در این بین گاهی به متون کوتاهی بر میخوریم که میتوانند از نظر ادبی قابل اعتنا باشند.
سوابق تاریخی استقبال مردم از متون کوتاه و کم حجم احتمالا برمیگردد به کتابچههای حکایات ملا نصرالدین و کشکولهای قدیمی که همه چیز از همه جا داشتند، اما کوتاه و گزیده. حالا هستند کسانی که این استقبال را کاملا به جهان مدرن و کمبود وقت و زندگی ماشینی مربوط میدانند. با این وجود در سالهای اخیر فعالیت ادبی در این زمینه آنقدر ناچیز بوده تقریبا در حد هیچ است. در عوض اگر خدا قسمت کند در نمایشگاه سالانهی کتاب شرکت کنید به غرفههای پرفروشی برمیخورید که تا دلتان بخواهد داستانکهای با ماخذ اینترنت عرضه میکنند. داستانکهایی که تقریبا بویی از داستان بودن نبردهاند و حتی نام نویسندهای برخود ندارند.
ادامه ی مطلب را در اینجا بخوانید.
هیچی... همینطوری.
می زند زیر گریه و بریده بریده میگوید: هر شب خواب مامان و مسعود ر و می بینم . دیشبم بابا. چرا زنگ نمی زنن؟ اتفاقی افتاده؟
گوشی را دست به دست میکنم و میگویم: نه. چه اتفاقی؟
ـ تو رو خدا بابا حالش خوبه؟
با خنده می گویم: معلومه که خوبه دیوونه. ماموریته. نمیساعت پیش زنگ زد. حال تو رو هم پرسید. گفت بهت بگم برای عید که میای ایران مرخصی میگیره.
خداحافظی که میکنیم با نوار مشکی گوشه ی قاب عکس پدر بازی میکنم فقط برای اینکه زیر نگاه مادر و مسعود که از دو قاب دیگر به من زل زده ا ند احساس ناراحتی نکنم.
قورباغه ام روی خط قرمز نشسته
دفتر پاره ام گوشه ی انبار
معلم عزیزم، خدایت بیامرزد اما
بیست و پنج سال قورباغه های اشتباهی
در جوبهای محله مان پرسه زدند.
پ ن: عمه ی بزرگم همیشه میگوید: گنجشک را بردند باغ بهشت. گفت: وطن وطن وطن وطن.
مچاله و نمدار
افتاده به گوشه ای.
روزنامه ی بیست و هشتم اسفند!!
میخواست صدای پاکی ندهد
بوسه ات بر پیکر شیشه ها!
آخرین پنج شنبه ی امسال هم اگر فراموش نکنم حلوا درست میکنم. حلوای علفه. به رسم خیلی از اقوام ایرانی از جمله بختیاری ها. نان تیری که بلد نیستم بپزم. فقط حلوا درست میکنم و از ناچاری لای نان تافتون. الباقی فرق نمیکند با آن وقتها. چهارشنبه ی آخر سال، خرمای هسته و کلوزه گرفته را در شیر خیس میکردیم.آفتاب نزده پوسته های براق خرما را جدا میکردیم و خرما و شیر را چنگ میزدیم. یک خمیر نرم قهوه ای. بعد آرد گندم که در روغن حیوانی سرخ میشد، خمیر شیر و خرما را میریختیم توی دیگ و حالا هم نزن پس کی بزن. خوب که سرخ میشد، نصیب هر قرص داغ نان، یک کفگیر بزرگ، حلوای علفه بود که عطر روغنش همسایه ها را مست میکرد. امسال هم توی غربت حلوا درست میکنم. توی شهری که کسی رسم ندارد حلوای علفه بپزد. اینجا بوی روغن حیوانی که می آید، خیلی ها جلوی دماغشان را میگیرند و میگویند پیف. اما من درست میکنم. دلم میخواهد باز هم فکر کنم، درگذشتگان منتظر رسیدن حلوای آخرین پنج شنبه ی سال هستند. حلوا را که قسمت میکنم، از بالای ابرها داد میزنند: بچه ها حلوا رسید. هل ندیدین بابا... به همه میرسه.
پدر بزرگها و مادربزرگهایم دوباره مثل قدیمها، آنوقت که همسایه بودند، آن بالا دور هم نشسته اند و مرا نگاه میکنند که نانهای حلوایی را تا میزنم. پدر بزرگها به هم نگاه میکنند و لبخند می زنند و مادر بزرگها سر تکان می دهند یعنی: خوب، خیلی هم بد نشده. بچه های این دوره که بلد نیستند حلوا بپزند. اما خب باز هم این یکی..
آره... امسال باز هم حلوا درست میکنم. حلوای علفه. پسرم باید یاد بگیرد.
۱۷ سالم بود. همه چیز فرق میکرد. نگاهها، شبها، بهار ها.
حالا ۱۷ سالم نیست. همه چیز فرق میکند. نگاهها، شبها و...
بهار ها هم فرق میکنند...
در میان ازدحام و همهمه
آمدی و چشم من تو را شناخت
رفتی از میان جمعیت ولی دلم
با نگاه گرم تو چه ها که باخت
نیمه های یک شب بهار بود
گویی آسمان ستاره بار بود
روی تو در آن میان چنان که ماه
از دلم مپرس زانکه زار زار زار بود
بقیه ش دیگه یادم نیست....................
من گاز میگیرم!
بابا ملت سردشونه ...![]()
با نقش پسرهای علافی که روزگاری سر راه هنرپیشه های زن زیر ابرو برنداشته ی دهه ی شصت می ایستاند و متلک پرانی میکردند کارش را شروع کرد. با شلوارهای تنگ و کوتاه و موهای بالا زده ای که آنروزها کمیته میگرفت و توی سرشان چارراه باز میکرد. تا ماهها با همان لباسها دست به کمر سرکوچه شان می ایستاد و به نقطه ی نامعلومی زل میزد تا بلکه کسی یادش بیاید او را کجا دیده. میزان موهای پشت لبش که از بیست و نه بیل و یک خاک انداز به سی بیل افزایش یافت، کارگردانها بفکر افتادند اگر از شلوارهای پیلی دار خانواده که مد روز بود بپوشد به درد نقش خواستگار میخورد بویژه که خواستگار از نوع محجوب باشد با ریش ستاری و اینها... از آن به بعد هر جا مینشست ژست همان خواستگار محجوب را میگرفت و سعی میکرد موهایش را همانطور سشوار بکشد که گریمور کشیده بود. بعد ها در چند سریال نقش افسر پلیس پیدا کرد که بیشتر سکانسهایی که در آن حضور داشت به دلایلی حذف میشد. گیریم که دست و پا چلفتگی مفرط ایشان باعث و بانی اش نشده باشد. این شد که شد عشق ترمز دستی کشیدن و پرش از ارتفاع شد. مثلا وقتی زن همسایه کلیدش را جا گذاشته بود اولین کسی که داوطلب بالا رفتن از دیوار و پرش به آن طرف میشد جناب سروان خودمان بود. البته گاهی هم به سرش میزد با موتور کیف قاپها را تعقیب کند و جلوی چشم تماشاگران کوچه و خیابان شروع کند مثل رزمی کارها به کتک زدن . که اغلب همان دقیقه ی اول ورق برمیگشت و مثل سیاهی لشکرها از دست نقش اول فیلم چنان کتکی میخورد که تا چند روز نای تکان خوردن از رختخوابش را نداشت. چند نقش معتاد و دزد و قاچاقچی هم بازی کرد در یک سری فیلم از جمله : بازگشت به سرزمین مادری، پرواز بر فراز، شاهینهای شکاری و غیره که خداییش در صحنه های بخصوصی باعث میشد ملت با هیجان بیشتری تخمه بشکنند و پاکتهای پفک نمکیشان تند و تند خالی بشود. از آن به بعد عشق لاتی حرف زدن شده بود و افه ی مرام و معرفتش ملت را خفه میکرد. آخرش هم اینقدر با مرام شده بود که دیگر با همه پای بساط می نشست تا وقتی که سریال آتقی و محمود دینی پخش شد و همه را به راه راست هدایت کرد و خیلیها از جمله ایشان رفتند توی ترک. بگذریم که چند سالی هم هیچ پیشنهادی نداشت و مجبور شد مدتی مسافرکشی هم بکند تا یک روز یکی از عوامل یک سریال کلید نخورده ی تاریخی سوار تاکسی اش شد و بعد از زدن یک کباب مشتی، بالاخره آلبوم عکسها و لیست فیلمها و سریالها و کلیپهای تبلیغاتیی که بازی کرده بود از داشبورد ماشینش در آورد و تپاند توی زیپ نیمه باز کاپشن همان عوامل صحنه!!! و با مخلصیم و چاکریم چند روز بعد برای تست حاضر شد و خداییش عجب گریمی از آب در آمده بود. با آن چشمهای سورمه کشیده و ریش سفید و ابروهای گره خورده میشد یا رو را با نعوذ بالله شخص شخیص یکی از پیامران اولوالعزم اشتباه گرفت چه برسد به صحابه ی پیامبر اسلام. از قضا زد و عجب سریالی از آب در آمد. ملت کار و زندگیشان را رها میکردند که شمایل صحابه ی پیامبر را ببینند.
حالا سالها از آنوقت میگذرد. از آن موقع تا به حال کتابهای حدیث و روایت زیادی را ورق زده و هنوز دیالوگهای صحنه به صحنه ی سریال را بخاطر دارد که در جشنهای صدا و سیما و مجالسی که هوادارانش حضور دارند تکرار کند. از سر صحنه ی سریال به این طرف که مجبور بود هر شب جلوی دوربین نماز شب بخواند تا بحال هنوز نماز شبش ترک نشده و لزوم اجرای این آیین الهی را به آحاد ملت توصیه میکند. چند ردیف کتابی که گفته بود در مورد عرفان لازم دارد را یک دور خوانده و جزوه برداری کرده و هنوز وقتی ریشش را به شیوه ی همان صحابه علیه السلام نوازش میکند گزیده ای از همان اوراد و اذکار را زمزمه میکند. صورتش نورانی شده و در وجنات و سکناتش حب خدا و رسولش موج میزند. مردم داری و مردم دوستی اش ورد زبانهاست و طمانینه و طنین گفتارش باعث شد برای اجرای یک برنامه ی تلوزیونی مناسب به نظر بیاید. الان هنرپیشه ها ، نویسنده ها و صاحبنظرانی که مهمان برنامه شان هستند، استاد صدایش میکنند و در پایان گفته هایشان خطاب به او که از نیکان روزگار هستند التماس دعا میگویند. هنوز که هنوزه برای تازه کارها تعریف میکند که هنگام بازی در سریال چه حال و هوای روحانیی را تجربه کرده و اصلا همه ی کارها از بازی و تصویر برداری و الباقی کارها چه قدر با کمک نیروهای متافیزیکی( این کلمه را هم از مهمان یکی از برنامه ها یادگرفته) پیش میرفت. ولی هیچوقت درمورد اینکه بازی در این نقش تا چه میزان در سیر و سلوک مادی و معنوی او نقش داشته حرفی نمیزند. نقش بعدی اش نقش یک روح پاک است با لباس و ریش سفید. بعدها در صحرای قیامت راه خواهد رفت و در حال و هوای روح فیلم کذایی ارواح دیگر را به راه راست فرا خواهد خواند.
کلا فکر نکنم به قیافه م بخوره که امروز به اندازه ی دویست نفر آدم عاقل و بالغ سالاد درست کرده باشم. .![]()
در همین زمینه کامیار به روز است.![]()
خانم بزی روی زمین وا رفت. انگار با خودش حرف بزند توی گوش حبه زمزمه کرد: «بذار این آخرین باری باشه که مزه ی درد و ترس رو می چشن. کوچولوهای بیچاره م.»
ـ مامان؟ یه داستان بگو که گرگ نداشته باشه.
ـ یه روز یه موش کوچولو...
ـ مامان؟ موشه بزرگ باشه.
ـ یه روز یه آقا موشه با مامانش...
ـ باباش!!
ـ باشه. یه روز یه آقا موشه با پدرش داشتن می رفتن خونه شون...
ـ نه. برن پارک .
ـ یه روز یه آقا موشه با پدرش داشتن می رفتن پارک که یه دفعه یه عقاب گنده...
ـ نه! من میترسم.
ـ وای !! بخواب دیگه میگم لولو بیاد بخوردت ها.
هبوط آزاد
مهران پیاده نشد. همانطور که فرمان را گرفته بود گفت: «من که نمیام. خوش بگذره.»
سرم را از پنجره بردم توی ماشین و گفتم:« راستشو بگو، می ترسی نه؟»
لب و لوچه اش را یکوری کرد و گفت: «بازم شروع شد ؟ برو دیگه.»
رو کردم به طرف بچه ها و گفتم :« بریم.»
راه افتادیم. به کوه و دکلها و کابلهای تله کابین که نگاه میکردم، دلم میخواست زودتر خودم را آن بالا حس کنم. ندا عینک آفتابی سیاهش را پاک کرد و گفت: «باید سریع بریم که زود برگردیم. »
گفتم: « چه عجله ایه؟»
سعید یقه تی شرت قرمزش را مرتب کرد، کیف کمری اش را دور کمرش چرخاند و گفت: «مهران تنهاست؛ مثلا تو باید به فکرش باشی ها خانوم!»
سعید بلیط گرفت. زن درشت هیکلی کمی جلوتر از ما توی صف ایستاده بود . با ولع چیپس میخورد و به تله کابینهای در حال برگشت به ایستگاه نگاه میکرد. یک لحظه ماتش برد.چیپسها توی دهانش مانده بود، اما دیگر نمی جوید. چشمهایش خیره مانده بود به کابین قرمز شماره 5 که با سرعت به طرف ما می آمد. پاکت چیپس از دستش افتاد. مرد بغل دستی اش پاکت را از روی زمین برداشت و گفت:« چی شد؟»
زن به بالای کوه نگاه کرد و گفت:« هیچی... من نمیام.»
جلوی در باز کابین ایستاده بودند و داشتند با هم کلنجار میرفتند که بروند یا نه. رفتم جلو.
داد زدم:« بچه ها بیاین اینجا.»
ندا و سعید آمدند. ندا گفت:« نوبت اونا بود.»
گفتم : «نگاه، هنوز تصمیم نگرفته که بیاد یا نه.»
سعید در کابین را بست..
ادامه مطلب
مادر زنبیل به دست از دم در داد زد: « تا من میام مواظب برادرت باش. شیشه شیرش رو میزه. اینقدر ناخنت رو تو دهنت نکن میام گوشت رو میبرم ها! »
نیم ساعت بعد که برگشت، بچه دوید جلو و گفت:« من بهش گفته بودم ناخنت رو تو دهنت نکن.»
دارن دنبالمون میگردن. تکون نخور. هیچوقت نباید پیدامون کنن.
َسرِتو بذار رو سینه م. اینقدر می بوسمت که همه چی یادت بره،
باشه؟ پرده رو خوب بکش رو سرت. من اصلا دلم نمیخواد کسی
خرس کوچولومو پرت کنه به دیوار.
حتی ...
اگر....
شاید....
ولی... اما...باید!
اگر گفتید مردم کدام شهر ایران به
مُچاله میگویند چُماله؟
به
روبان میگویند رُمّان؟
به
دوندگی کردن میگویند پادویی کردن؟ ( منظورشان پادویی برای حجره و مغازه نیست ها! )
نمیدانید؟ اشکال ندارد. اینها غلطهای مصطلحی هستند که همه جای دنیا مشابهش وجود دارد بنابراین اصلا خجالت نکشید اگر عموی پیر یا خاله بزرگ روستانشین تان به قفل میگوید قُلف یا ماکس و فلاکس را بدون اشکال تلفظ میکند! چون هنوز چند میلیون آدم زنده در دنیا هست که به سیب زمینی میگویند سیب زَمَنی!! چه عیبی دارد وقتی با دوستتان دم در خانه حرف میزنید و مادرتان خسته از راه میرسد و ضمن احوالپرسی با دوستتان میگوید این شیرها را از سوپری سر نَفش خیابان خریده است؟
ادامه مطلب


