تبليغاتX
یادداشهای یک دلقک

bahare54

بهاره اله بخش

bahare54

http://bahare54.blogfa.com

یادداشهای یک دلقک

یادداشهای یک دلقک

یادداشهای یک دلقک

دزدانه


با تو زیر یک سقف
نمی شود نفس کشید
در هیچ مجتمعی
اما می شود رفت پشت بام
واحد کولرهای آبی
کنار مهربانترینشان نشست
دختری با پوشالهای طلایی
که دم به دم برایت هوای تازه می فرستد.

یادداشهای یک دلقک

 
 
یادداشهای یک دلقک   
       
   
  
 
فهرست اصلی
صفحه اصلی
آرشیو مطالب
لینکستان
تماس با ما
 


آرشیو مطالب
بهمن 1388
دی 1388
آذر 1388
آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
شهریور 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
 

لینکستان
اگر می خواهید با وبسایت ما تبادل لینک کنید لینک ما را با نام " یادداشهای یک دلقک " قرار دهید و در بخش تماس با ما و یا نظرات لینک خود را قرار دهید. 
مشاهده سریع تماس با ما
 


موضوع:

 

لطفا کلیک نفرمایید!

بهاره اله بخش سه شنبه بیستم بهمن 1388  نظر بدهید!

دزدانه
موضوع:

 

 

دزدانه

 

با تو زیر یک سقف

نمی شود

نفس کشید

در هیچ مجتمعی

اما

می شود رفت پشت بام

واحد کولرهای آبی،

و نشست

کنار مهربانترینشان

_دختری با پوشالهای زرد_

که دم به دم برایت هوای تازه می فرستد.

بهاره اله بخش یکشنبه سیزدهم دی 1388  نظر بدهید!

ما گوساله بودیم!
موضوع:

وقتی به یاد دوران مدرسه ی راهنمایی و دبیرستان می افتم، نمی دانم بگویم یادش به خیر، یا نه به خیر. روزهایی که هر صبح باید رفتار خشن و نامحترمانه ی مدیر و ناظمی را که فکر می کردند با یک مشت فاسق آشوبگر طرفند تحمل می کردیم و نطق نمی کشیدیم. آن روزها گاهی فکر می کردم درست است که خانم مدیر زیادی دادم می کشد اما خب بچه ها هم نباید موهایشان را بیرون بگذارند یا توی حیاط مدرسه بلند بلند بخندند. گاهی خانم مدیر که به زعم خودش سر بسته راجع به آن دسته دخترهایی که می گفت در چه  حال و وضعی دیده شده اند حرف می زد فکر می کردم حق دارد. آنها یک مشت آشوبگر نیمه حرفه ای بودند که اگر وضعشان ادامه پیدا می کرد چند سال بعد خدا می دانست چه بر سرشان می آید. می گفت امروز موهایتان را بیرون می گذارید و بلند می خندید، فردا خدا می داند از کجا باید جمعتان کرد. و البته من تا وقتی به علیا مخدره خانم مدیر حق می دادم که یک روز که توی کریدور مدرسه ایستاده بودیم و خواهرم داشت بند کفشش را می بست خانم مدیر سر رسید و موهایش را کشید و شروع کرد به فحش دادن. مقنعه ی خواهرم جلو آمده بود و دسته ای مو از مقنعه اش بیرون ریخته بود. وحشت زده جلوی آن پیردختر وحشی ایستاده بودیم و مثل بید می لرزیدیم. جالب اینجا بود که من هنوز فکر می کردم خب چرا باید موهای ناهید از مقنعه بیرون بیاید؟(هر چند تا فاصله ی چند صد متری هیچ نامحرمی در آنجا نبود.) تا اینجای داستان هم شاید خانم مدیر کمی حق داشت! گذشت تا وقتی که سر امتحانات پایان سال دوم دبیرستان خانم مدیر برای سرکشی به جلسه ی امتحان آمد و بین آن همه دختر ریز و درشت صاف انگشت گذاشت روی من که سرم به درس و مشق خودم گرم بود، نه مقنعه ام عقب می رفت نه بلند بلند می خندیدم نه مورد انضباطی داشتم. اما این بار چون طی دو سه هفته آخر به علت کمبود وقت به کوتاهی ناخنهای سوهان نزده ی، لاک نخورده ی، نامرتبم توجه نکرده بودم، گیر افتادم. داد کشید: چی؟ ناخن بلند می کنی جلب توجه کنی؟

اینجا بود که کاملا شیر فهم شدم که متهم کردن هزار و دویست سیصد دختر چهارده تا هیجده ساله، یک جا، در هم و کاملا حق به جانب، یعنی چه. به چشم آن موجود دهشتناک که هنوز یادآوری چهره و صدایش ناراحتم می کند، ما یک مشت آشوبگرِ فتنه انگیزِ عاصی بودیم که مدام در فکر جلب توجه و نگاههای مردم در کوچه و خیابان بودیم.

 وقتی مقنعه ی چانه دار مد نبود، مقنعه ی چانه دار حجاب کامل بود؛ وقتی چانه دارش با فکل های برآمده مد شد، دیگر سر کردنِ مقنعه ی چانه دار چیزی در حد پوشیدن مینی ژوپ بود. تا وقتی مانتوی کوتاه مد بود قانون مدرسه مانتوی یک وجب زیر زانو بود و وقتی مانتوی بلند مد شد مانتوی بلند تر از کمی زیر کاسه ی زانو به معنی علاقه به اشاعه ی فحشا و فساد در مدرسه محسوب می شد.

به گفته ی خانم مدیر، جوراب سفید یعنی: هِی پسرها من اومدم، نگاه!

 بند کفش رنگی یعنی : نظر به راست!

و قرار دادن مقنعه زیر یقه ی کاپشن در حکم محاربه با امام زمان بود.

هنوز گفته ی خانم مدیر توی گوشم هست : شما میخواهید جلب توجه کنید، می میرید که یکی نگاهتان کند، گوساله ها!

                                *****************            

 حالا یک موضوع بی ربط!

 از خاطره ی بالا ده پانزده سالی گذشته. اما هنوز بعضی چیزهای هر چند نامربوط مرا به یاد شعار تلخ خانم مدیر می اندازد. که البته این از آن یادهایی نیست که بعدش به یاد طرف فاتحه ای بخوانی یا بگویی خدا رحتمش کند.

امروز عصر بعد از چند روزی که سرم شلوغ بود، داشتم می رفتم باشگاه نفت. در باشگاه را بسته بودند و دو سه تا مامور حراست دم در ایستاده بود که کسی با ماشین وارد نشود. وارد محوطه ی باشگاه که می شدی یک مدل بسیار بزرگ از یک واحد بهره برداری نفت درست کرده بودند که هر چه فکر می کنم به نظرم از نظر مقیاسی فرق زیادی با اصل واحد شبیه سازی شده نداشت. خروارها لوله و منبع و شیرآلات را درست در وسط بولوار باشگاه علم کرده بودند. جلوتر یک مدل بسیار بزرگ از یک مسجد بود با دیوارهای پر نقش و نگار آبی و عکسهایی از شهدای صنعت نفت. سر درِ سالن اجتماعات باشگاه را هم به صورت ورودی یک مسجد، زیارتگاه یا امامزاده در آورده بودند با گلدسته ها و گنبدی که اگر نمای قبلی ساختمان را ندیده بودم به سختی متوجه می شدم شاید ماکت باشد. رنگ کاری که داشت آخرین اسپری ها را به پیکر مسجد پیش ساخته می پاشید گفت یک نمایشگاه بر پا می شود برای بزرگداشت شهدای صنعت نفت. یکی از این شهدای عزیز هم عموی من بود. اما، من با دیدن آن ساز و برگ و دیدن عکس شهدای روی دیوارهای ماکت، به یاد هیچ شهیدی نیفتادم. فقط به بودجه ی هنگفت این یادواره فکر کردم و به یاد قیافه ی تنفر انگیز خانم مدیرمان افتادم که ضجه می زد: شما فقط میخواهید جلب توجه کنید و بگویید ما هستیم، گوساله ها!

کاش این مملکت گل و بلبل یک بلند گو داشت مثل بلند گوی مدرسه ی دخترانه ی حضرت فاطمه ی اهواز. یک آدم دیوانه ای که مثل همان خانم مدیری که از خشم خدا نمی ترسید هم بود، که بر حسب اتفاق خداترس هم بود، سر نترسی هم داشت. آنوقت سرِ مراسم صبحگاه و سرود پرچم، خطاب به بالادستها، وزرا، وکلا، معاونین، مدیران و خود شیرین کن های زیر دستی که هر روز بساط راه اندازی کرسی وهمایش و یادواره و گفتمان و جشنواره ی تازه ای ابداع می کنند، داد می کشید: شما فقط می خواهید جلب توجه کنید!

بهاره اله بخش سه شنبه هفدهم آذر 1388  نظر بدهید!

باز باران
موضوع:

 

سال پیش بعد از چهارده سال و اندی برگشتم اهواز. هنوز تابستان تمام نشده  یاد بارانهای شلاقی پاییز و زمستان اهواز از خود بیخودم می کرد. یاد شبهایی که رعد و برق خانه هایمان را می لرزاند، باد درختهای کهور را جاکَن می کرد و می انداخت روی سیمهای برق و خاموشی وادارمان می کرد فانوسهای خاک خورده را از انباری در بیاوریم و روشن کنیم. و فردا صبح بدون چکمه  لاستیکی بلند نمی شد،کوچه های آب گرفته را رد کنیم و برسیم مدرسه. این بود که شروع کردم به گشتن دنبال چکمه ی لاستیکی بلند. از کفش فروشی و بوتیک این جا و آنجا گرفته تا پلاسکو و همه چیز فروشی های بازار عامری. اما غیر از چکمه های ساق کوتاه که آنهم کیمیا شده بود، چیزی نتوانستم پیدا کنم. بالاخره یکی دو ماه بعد یک جفت نیم چکمه برای پسرم خریدم و...تمام پاییز و زمستان، اهواز رنگ یک باران سیر را به خودش ندید...

بهاره اله بخش سه شنبه دوازدهم آبان 1388  نظر بدهید! ادامه ادامه مطلب

یک درجه تخفیف
موضوع:

   

ما

محکوم به ماندن شدیم

 بقیه 

با یک درجه تخفیف

  اعدام

بهاره اله بخش شنبه هجدهم مهر 1388  نظر بدهید!

شهر کارون و شبهای روشن
موضوع:

  دلم میخواست هر وقت دوست داشتم بنشینم پشت فرمان و برانم طرف خانه ی پدری ام. پدر و مادرم را ببینم و چای عصرانه ی مامان را که همیشه ی خدا سر ساعت سه و نیم آماده است با هم بخوریم و کنارش هم صد البته کیک و بیسکوییت و کلی هم غر بزنم که اینقدر از این هله هوله ها نخر مامان من! بعد صورت قشنگش را که میخندد نگاه کنم. بعد تلفن بزنیم خواهرم  وبرادرهایم هم بیایند که چای دومی را با هم بخوریم. بعد همه با هم بنشینیم به بگو و بخند. بعضی روزها هم چای عصرانه را بریزیم توی فلاسک و اسباب چای مادر را بگذاریم توی سبد پیک نیکش و راه بیفتیم برویم پارکی جایی. بعد همه با هم جمع بشویم توی یک خانه و شام هم با هم باشیم. البته با انزوا طلبی ای که خیلی وقت است گریبانم را گرفته اگر همه هم یک جا جمع بودیم چنین اتفاقاتی شاید سه ماه یک بار می افتاد که البته غنیمتی هم بود. حالا خانه ی پدری ام یک جاست خواهر و برادرهایم هر کدام یک شهر و یک کشور. خوش و بش کردنمان شده گهگاه ایمیل اول صبح به پدر و پیغامهای یک خطی و دو خطی برای این خواهر و آن برادر و گهگاه چت کردنی یا با وب کم دیداری. و چقدر دل چرکینم از این احوالپرسی های مجازی و دیدارهای مجازی و آلبوم عکس خانوادگی دیدن مجازی. خیلی وقت است اینکه همه را با هم و یک جا ببینم برایم مثل رویا می ماند. چقدر دوست دارم وقتی دلم میگیرد کسی باشد در خانه ای همین نزدیکی ها که منتظرم باشد. توی کوچه های همین شهری که به دنیا آمدم دبستان و دبیرستان رفتم و بعد از شر گرما و شرایط ناجورش خودم را پرتاب کردم جایی که نه شهر من بود نه می توانست باشد. حالا دوباره برگشته ام توی همین شهری که خیلی ها برای کارکردن و پول در آوردن هنوز در خیابانهای داغش نفس می کشند و خیلی ها برای ماندن  کنار تیره و طایفه شان.برگشته ام و دیگر هیچ کس اینجا نیست. از آن همه فامیل و دوست و آشنا هر کس توانسته بار و بندیلش را برداشته و رفته. جایی که بشود نفس کشید. جایی که بشود زنبیلت را برداری و پیاده بروی خرید. عصرها بتوانی بروی پارک. اینجا شش ماه تابستان از غروب تا دم دمه های سحر پارک می روند. شش ماهه ی تابستان زندگی مردم به کل تغییر میکند. شبها بیدارند و از اذان صبح میخوابند تا عصر. چه فایده از روزی که نشود توی گرد و غبار و تشباد بروی بیرون و هوایی بخوری؟ یا اگر بروی غیر از مناظر دلگیر چیزی نمی بینی؟ در شهری که همه از همه چیزش شاکی اند گرما و شلوغی و بی در و پیکری و ناامنی فقط چند کلمه است. باید اینجا باشی و اوضاع خیابانهای شهری را ببینی که در زمانی نه چندان دور شهر خوبی بود. باید زباله ها و نخاله های کوه شده کنار خیابانها و جاده های اصلی را ببینی که سال به سال کسی به فکر جمع آوری شان نیست و با همتای آن خیابانها در تهران و اصفهان و مشهد یا شهرهای کوچکی مثل قزوین و ملایر مقایسه کنی که ببینی اهواز بزرگ ما چقدر مظلوم است. هم خودش و هم مردمش که سالهاست آب شرب شان سبز و لجن گرفته است و چندین سال است گرد و غبار امان از ریه های مردمش بریده است. مردمی که آنقدر همه چیز را به راحتی می پذیرند که هیچ وقت  کوچکترین اعتراضی به وضع موجود نکرده اند.  و بی زبانی شان صفت بسیار مناسبی است برای بیچارگانی که مامور به مکش آن طلای سیاه از لایه های زیرین زمینی هستند که هر لحظه آنها را به سوی خود میخواند. آنقدر دلم میخواست از خیابانهای شهر که رد می شوم دوستهای قدیمی پدرم را ببینم یا همکلاسی های مادرم و همقطارهای خودم. پیرشدنشان را. بچه و نوه دار شدنشان. بعد بشنوم که میگویند برای زندگی هیچ جا اهواز نمی شود. آدم که شهر خودش را رها نمیکند که آواره ی غربت بشود و از خوشی با هم بخندیم. برای اینکه شهرمان آنقدر هوایمان را داشته که دلمان بخواهد آخرین نفسهایمان را در هوایش بکشیم. حالا پشت فرمان که می نشینم احساس میکنم تنها جایی که برای رفتن دارم به سوی اعماق همین زمینی است که خدا قوت لایموتمان را در چنگش گذاشته تا با خون دل در آوریم و او هر بار با لبخندی مرموز صدایم میکند و میگوید: گازش را بگیر بیا سمت بهشت آباد. قبر ارزان قیمت هم زیاد است.

 

 

 

بهاره اله بخش دوشنبه شانزدهم شهریور 1388  نظر بدهید!

قرار بود این تصویر یک درخت باشد
موضوع:

 قرار بود این تصویر یک درخت باشد

 

 

دبیر محترم مسابقه ی عکس نوجوان؛ احتراما به عرض می رساند مایلم در صورت موفقیت و کسب رتبه در مسابقه، این سطور به عنوان پانوشت عکس ارسالی بنده جهت نمایش در نمایشگاه مسابقه مرقوم گردد.

 قرار بود نگاتیوهای دوربین قدیمی عمو علی را پر کنیم از عکسهایی از چند خاطره. چند درخت در چند خیابان. قبل از اینکه به جبهه اعزام بشوند روی درختها یادگاری کنده بودند. عمو علی، مسعود و سلیم. عمو علی چندین سال است بستری است. نفسش به کپسولهای اکسیژن بند است. مسعود دیگر از جبهه برنگشت و از سلیم یکی دو ماه است خبری نیست. با هم قدم می زدیم، من و سلیم. قرار بود از یادگاری ها، روی تنه ی درختهای سبز آن روزها عکس بگیریم. آنهایی که دوان دوان و نفس بریده، مرا نیمه جان و با جمجمه ی خرد شده به پدرم تحویل دادند، سلیم را کنار من دیده بودند. امروز تلوزیون سلیم را نشان داد، در دادگاه. با موهایی که دیگر یکدست سفید بود، دمپایی و پیژامه. پشت تریبون رفت و به خیلی چیزها اعتراف کرد. وقتی برگشت، دوباره با هم می رویم از درخت خاطراتشان برای عمو علی عکس بگیریم که خیلی وقت است از خیابانهای شهر خبر ندارد. در آخر، اینجانب رسول ربیعی پانزده ساله اعتراف میکنم در کادربندی عکس فوق دخالت مستقیمی نداشته ام. ثبت تصویر باتومِ در حال فرود آمدن بر لنز دوربین و دندانهای به هم فشرده و چشمهای دریده ای که در تصویر دیده می شود، هیچ ربطی به دیدگاه و نظر بنده نداشته و عکس مذکور در حالی گرفته شده که دوربین را سپر پیشانی کرده و دکمه ی شاتر را ناخودآگاه فشرده بودم.

بهاره اله بخش پنجشنبه پنجم شهریور 1388  نظر بدهید!

موضوع:

گودرزی در جلسه نقد و بررسی "خط ترمز روی گیجگاه زن":
نوعی سرگشتگی اجتماعی در داستان "تاپو" وجود دارد   

تهران- حیات

محمد رضا گودرزی گفت: در داستان "تاپو" از مجموعه "خط ترمز روی گیجگاه زن" با  نوعی سرگشتگی اجتماعی روبرو هستیم که این امر، یکی از مسائل روز جامعه ایرانی است و می توان داستان را نمونه موفقی از داستان های پسا مدرن دانست که دو ناسازه سنت و مدرنیسم  را درکنار هم قرار داده است.  به گزارش خبرنگار فرهنگی حیات، جلسه نقد و بررسی مجموعه داستان " خط ترمز روی گیجگاه زن" نوشته "بهاره الله بخش" با حضور نویسنده و "محمد رضا گودرزی"؛ منتقد و جمعی از ادب دوستان، عصر روز پنج شنبه در "کانون ادبیات ایران" برگزار شد. درابتدای جلسه نویسنده کتاب  یکی از داستان های این مجموعه به نام " تاپو" را خواند  و سپس  حاضران به نقد و بررسی داستان پرداختند.  گودرزی با توجه به دیدگاه حاضران که  ژانر داستان را گوتیک می دانستند، گفت: در این داستان خصوصیات داستان های گوتیک را نمی بینیم، اگر دقیق تر نگاه کنیم متوجه می شویم داستان، بین دو ژانرشگفت و واقع گرا  بلاتکلیف است،  یعنی از لحاظ فرم در بلاتکلیفی به سر می برد. قسمت های اول داستان منطقی پیش می رود  و در قسمت های پایانی شاهد جریاناتـی هستیم که متعلق به ژانر شگفت است....

 

بهاره اله بخش یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388  نظر بدهید! ادامه ادامه مطلب

موضوع:

در كانون ادبيات

  «خط قرمز روي گيجگاه زن» نقد مي‌شود

21 مرداد 1388 ساعت 9:17
مجموعه داستان «خط قرمز روي گيجگاه زن» نوشته بهاره الهه‌بخش امروز(چهارشنبه 21 مرداد) در كانون ادبيات ايران نقد مي‌شود. توجه به مسايل انسان معاصر و استفاده از روايت‌هاي تو‌درتو از جمله ويژگي‌هاي داستان‌هاي اين كتاب است.\
به گزارش خبرگزاری کتاب ایران(ایبنا) به نقل از روابط عمومي كانون ادبيات ايران، مجموعه داستان «خط قرمز روي گيجگاه زن»، نوشته بهاره الله‌بخش، امروز(چهارشنبه، 21 مرداد) در كانون ادبيات ايران نقد مي‌شود.

اين كتاب اولين مجموعه داستان «بهاره الله‌بخش» است كه  داستان‌هاي آن هر يك در فضايي متفاوت خلق شده‌اند.

اين كتاب چهارشنبه(21 مرداد)، ساعت 17 در كارگاه هفتگي داستان كانون ادبيات ايران بررسي خواهد شد. 

كانون ادبيات ايران در خيابان مفتح جنوبي، خيابان اردلان، شماره 25 واقع است.

بهاره اله بخش سه شنبه بیستم مرداد 1388  نظر بدهید!

پسران نوح
موضوع:

 

ان الانسان لیطغی          به یقین انسان طغیان می کند

ان رآه استغنی              از اینکه خود را بی نیاز و مستغنی بببیند

ان الی ربک الرجعی        بازگشت همه به سوی خداست

ارایت الذی ینهی           به من خبر ده کسی که نهی می کند

عبدا اذا صلی               بنده ای را هنگامی که نماز می خواند

ارایت ان کان علی الهدیبه من خبر ده اگر این بنده بر طریق هدایت باشد

او امر بالتقوی                   یا مردم را به تقوی فرمان دهد

 ارایت ان کذب و تولی     به من خبر ده اگر حق را انکار کند و                                              از آن رویگردان شود           

     الم یعلم بان الله یری؟ 

          آیا او ندانست خداوند اعمالش را می بیند؟  

      سوره ی مبارکه ی علق

  

وای بر آن روزی که بنده ای در حصاری خود را از خدا بی نیاز ببیند.  وای از آن روزی که پسران نوح خود را بر بالای قله ی کوه از طوفان و عذاب الهی در امان بیانگارند.

امروز اشک به چشمانم مجال نمی داد. شاید هیچ چیز جز نفرینهای زنانه دل چرکین زنان را خنک نمی کند. اما نفرینهای پایانی سوره ی علق به تنهایی کار تمام نفرینهای دنیا را می کند.

 

بهاره اله بخش پنجشنبه یکم مرداد 1388  نظر بدهید!

جلسه ی بررسی خط ترمز روی گیجگاه زن
موضوع:

 

بعد از ظهر گرم جمعه ۲۶ تیر ماه وقتی وارد سالن کوچک خانه هنر اهواز شدم، برای همیشه شرمنده ی حضور دوستان نازنین آبادانی ام شدم. فکر کردم اگر جلسه ی نقد کتاب هر کدام از این دوستان بود، چند بهانه برای نرفتن به سفر یکی دو ساعته به آبادان پیدا می کردم و نمی رفتم. اهالی جنوب خیلی بیشتر از آنچه فکر میکنیم محبت دارند. آبادانی ها و اهوازی هایی که هر کدام که کتاب به دستشان رسیده بود و توانسته بودند بخوانند، از نوشتن مطلبی هر چند کوتاه دریغ نکردند. از محبت و لطف همه شان ممنون حتی خانمی که لطف کرد و پشت تریبون خواند: نه هر که سر بتراشد قلندری داند!  و بعد با خواندن نظرشان متوجه شدم بسیاری از صفحات کتاب را اشتباهی متوجه شده اند. از ایشان هم ممنون.

.  

پ ن: در اینجا به خودم قول می دهم کمی گرمتر و با محبت تر باشم، حتی اگر این گرمی در حد حضور در جلسه ی نقد کتابی به ناچیزیِ مجموعه داستان خودم باشد.

آگهی های بازرگانی: بعد از جلسه، آقای کوراوند پیشنهاد دادند بنر زیبایی را که به مناسبت این جلسه تهیه کرده بودند به عنوان یادگاری بردارم. اگر کسی به رومیزی مستطیل خاکستری رنگی به ابعاد تقریبی سه در یک احتیاج دارد حاضرم این بنررا که جنس محکمی هم دارد به ایشان تقدیم کنم.

بهاره اله بخش شنبه بیست و هفتم تیر 1388  نظر بدهید!

خانواده ی پواسونار
موضوع:

 

امروز برای ثبت نام پسرم در یکی از مدارس دولتی واقع در یک شهرک سازمانی در شهرمان مراجعه کردم. قبلا هم رفته بودم و گفته بودند امتیاز بندی است. شما یا باید ساکن این شهرک باشید یا همسر و یا خودتان شاغل در سازمان مربوطه باشید و برحسب دارا بودن هر کدام از شرایط امتیاز بندی و ثبت نام خواهید شد. از آنجایی که هنوز در این شهرک متبرکه ساکن نشده ایم تنها یک امتیاز وجود داشت که آن هم شاغل بودن همسر گرامی بنده بود در سازمان مربوطه. اما خب کسر امتیاز داشتیم. یکی از دوستان همسر گرامی ناظم مدرسه بودند که پس از دست به دامانی ایشان و خواهش و التماس آن جناب به درگاه حضرت مدیر مدرسه کاشف به عمل آمد آن جناب از سه کلاسی که باید برای پایه ی اول دبستان ثبت نام کند که احتمالا چیزی بین شصت تا هفتاد و پنج نفر باید باشد - تنها نام سی و پنج نفر را خواهد نوشت. بعدا در گوشی به همسرم گفته بود ...

بهاره اله بخش دوشنبه یکم تیر 1388  نظر بدهید! ادامه ادامه مطلب

موضوع:

 

شوخی کردم. کلا علاقمند که نیستم هیچ علاقه هم ندارم.

 

بهاره اله بخش جمعه بیست و نهم خرداد 1388  نظر بدهید!

من به انتخابات چیز علاقمندم
موضوع:

 

من به شما علاقمندم اما

۱)اگر اینقدر که  من به شما علاقمندم شما به من علاقمند بودید وبلاگم کلی بازدید کننده داشت مجموعه داستانم هم تا به حال به چاپ هشتم رسیده بود.

۲)اگر اینقدر که من به شما علاقمندم شما به من علاقمند بودید تا حالا صد دفعه به من پیشنهاد ازدواج داده بودید و من رد کرده بودم چون من خیلی وقت پیش ازدواج کرده ام و بزودی باید برای پسرم آستین بالا بزنم اما این کار را نمیکنم چون مخالف شرع و عرف است اگر هم با حسب اتفاق  آستینم را بالا بزنم اشکالی ندارد چون معمولا از این ساق دستها هست... دستم میکنم.(من به ساق دست با رنگهای مختلف و ترجیحا همرنگ با کیف و کفشم هم علاقمندم.)

۳)اگر اینقدر که من به چیز علاقمندم به کره و مربا هم علاقمند بودم حالا وزنم از اینی هم که هست بیشتر بود چون معمولا صبحانه فقط نان و چیز و گردو با چای شیرین دوست دارم که کالری اش از کره مربا کمتر است.

۴)اگر اینقدر که شما به وبگردی علاقمندید دنبال درس و مشق و کسب علم بودید تا الان در المپیادهای مختلف علمی و فرهنگی و ورزشی مقامهایی کسب میکردید که من قبلا کسب کردم . من قهرمان پاورلیفتینگ و دو میدانی و ریاضی و چیز جهان در پانزده سال اخیر بودم. میگید نه؟ آمارش هست مدارکش هم موجوده.

۵)اگر کلا شما به هر چیزی علاقمند بودید و کمی ذوق نشان می دادید ضریب علاقمندی مرا به مسائل مختلف حدس می زدید.   با حدس ضریب علاقمندی من در مورد علاقمندی های دیگر من  که حال چیزشان را ندارم  و ارسال پیامک  به شماره ی ستاد تبلیغاتی من  بطور رایگان در حزب من ثبت نام کنید. افراد حزب پس از انتخابات در اولویت برنامه های پرداخت وجوه نقدی قرار می گیرند.

انتخابات - پیتزا- آشپزی- داستان- چیز-مراجعه به مراکز خرید  - رنگ سبز- پیامک بازی- چیز- تعریف کردن لطیفه- وب نگاری و نت بازی--یه چیز دیگه - برخی از دوستان داستان نویس که یکی دو سال قبل برحسب اتفاق موفق به کسب چیز های زرین شده اند  و الان در نظر خودشان محلی از چیز دارند -دعوتی دادن و مهمان کردن اقوام و آشنایان- زیارت- سیاحت- مسافرت- چیزهای دیگه ای غیر از موارد بالا.

بهاره اله بخش دوشنبه هجدهم خرداد 1388  نظر بدهید!

رحم الله من قرا الفاتحه مع الصلوات
موضوع:

 

امشب دلم تنگ شده بود برای دستهای پیر و ضعیف بی بی جان که ده تابستان پیش  شبی با دف ضرب گرفته بود و برایم میخواند:

سرم ز بی کُلَهی آسمان کلاه من است               تمام دشت و بیابان وبال کار من است

                              دلبر جان اگر یار منی دِ بیا وگر یار دگری دِ برو

به بیستون که رسیدم گرفته بارانی                    اگر غلط نکنم اشک چشم فرهاد است

                             دلبر جان اگر یار منی دِ بیا وگر یار دگری دِ برو

 

چند روز قبل کسی خواب بی بی جان را دیده بود که مدام گریه میکرده و می گفته چرا بهار به فکرم نیست؟ نگاه کن ! این لباسهای یک ماهگی بهار است که نگه داشته ام... به بهار بگویید چرا به یادم نیست؟ 

بی بی جان تو  که لابد از آن بالاها وضع و حال  ما را می بینی که؟ پریشانی ول کن ما نیست. زیاد پیش نمی آید به یاد کسی بیفتیم از درد بی کلاهی. همانطوری که آن شب هم میخواندی. هنوز هم باد بارانهای بیستون را می آورد و من خیس اشکهای فرهادم ...  اما گهگاه که غافل می شوم به یاد همه تان هستم مطمئن باش بی بی جان.

 

 

بهاره اله بخش شنبه نهم خرداد 1388

شنگول و منگول در دره پريزاد
موضوع:

 
شنگول و منگول در دره پریزاد
 
 
آرش شفاعي: «خط قرمز روي گيج‌گاه زن» اولين مجموعه داستان «بهاره الله‌بخش» داستان‌نويس اهوازي است كه چند داستان خواندني دارد و هر داستان در فضايي خاص روايت مي‌شود.

نويسنده سعي كرده است با تجربه كردن فضاهاي متنوع از داستان‌هايي با فضاي فانتزي و بهره‌گيري مدرن از داستان‌هاي آشناي كودكانه تا داستان‌هايي با فضاهاي پيچيده و روايتي تودرتو و ديرياب، خواننده را با تجربه‌هاي مختلف خود در داستان كوتاه آشنا كند.

به همين دليل است كه در اين مجموعه هم داستاني چون «روايت ام» با اتكا به داستان شنگول و منگول مي‌خوانيد و هم داستاني مانند «شبكه كف كرده» كه به سرگرداني ذهني يك بيمار رواني در فضاي مجازي و خاطرات گذشته مي‌پردازد. درنگ بر تنهايي‌هاي انسان معاصر، ريز شدن در جزئيات زندگي امروز، توجه به شيوه‌هاي مختلف روايت و پرهيز از تكرار تجربه‌هاي داستاني مرسوم در فضاي داستان‌نويسي امروز بويژه در ميان داستان‌نويسان جوان از ويژگي‌هاي اين مجموعه داستان است. نويسنده اين مجموعه داستان درحال نگارش رماني است كه بزودي آن را به ناشر خواهد سپرد. 
 

بهاره اله بخش دوشنبه چهارم خرداد 1388  نظر بدهید!

دیالوگ
موضوع:

 

نمایشگاه بین المللی کتاب ـ روز ـ داخلی

 

 ـ  اصغر؟ میگم... یه کتاب شعر بخرم؟

ـ اممم ... خب میخوای هم ... بخر.

ـ به نظرت چی بخرم؟

ـ اون پسره هست ته اون غرفه ...

ـ خب؟

ـ انگار شاعره ببین کتابش کدومه از خودش بخر.

بهاره اله بخش جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388  نظر بدهید!

نخستین مجموعه داستان بهاره اله بخش منتشر شد.
موضوع:

 

 

نشر رَسش

سالن عمومی 

غرفه ۱۶/ راهروی ۲۲

 

سرويس: فرهنگ و ادب - كتاب

نخستين مجموعه‌ي داستان بهاره اله‌بخش منتشر شد.

به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا) در اصفهان، اين مجموعه‌ي داستان با نام «خط ترمز روي گيجگاه زن» توسط نشر رسش به چاپ رسيده است.

اين مجموعه شامل 10 داستان کوتاه از اين داستان‌نويس در بيست‌ودومين نمايشگاه بين‌المللي کتاب به مخاطبان ادبيات داستاني عرضه خواهد شد.

تعدادي از داستان‌هاي کوتاه اله‌بخش در جايزه‌هاي ادبي برگزيده شده‌اند.

انتهاي پيام

 

بهاره اله بخش شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388  نظر بدهید!

زمزمه های سیاه
موضوع:

 

 

زمزمه های مرموزی در شهر جریان دارد. اما ملت همیشه در صحنه می دانند که همه شایعه است. اهواز که روی دریایی از ثروت به خواب فرو رفته است از محرومترین شهرهای  کشور نیست. کارکنان شرکت ملی نفت ایران از صد سال قبل تا کنون مطابق زحماتشان به حق و حقوق  خود رسیده و کاملا مطابق با حقوق همتایان خارجی شان که مشغول کار در همین مرز و بوم هستند حقوق دریافت می کنند. زمزمه های سیاه شایعه است.حقوقهای چند هزار دلاری کارکنان شرکتهای خارجی و نیمه دولتی نفتی شایعه است. اینکه اهواز و مناطق نفتی سهمی از درآمد نفتی ـکه با خون دل و از زمین آبا و اجدادی زیرپایشان استخراج می کنند ـ ندارند شایعه است. اینکه نفت در رگهای سنگهای زیر پای شما جریان دارد دلیل نمیشود که از درآمد نفت جاده و راه و اتوبان داشته باشید. نفت سرمایه ی کل کشور است. شایعه است که در اصفهان هر چند ماه یک بار پلهای رو گذر و زیر گذر مثل قارچ از نقشه ی شهر سر در می آورند و در تهران بهترین امکانات شهری در اختیار هموطنان است. شایعه است که اهواز کلان شهر بی در و پیکری است که ...

بهاره اله بخش جمعه بیست و هشتم فروردین 1388  نظر بدهید! ادامه ادامه مطلب

شهر متروکه ی من
موضوع:

 

چقدر جای همه خالیست

وقتی همه رفته اند

و تو

تازه برگشته ای

 *************************************************

 

این روزها که هیچ چیز مزه ی خودش را نمی دهد

مزمزه کردن  مهربانی نهفته در ایمیل  پدر غنیمتی است.

 

sale no ra be nore didganam va ghovate va etkae zendeganiman
bahareh,nahied,abozar,davood,kamran,khodayar,zahra,kamyar,kaihan,sara.tabric
va shad bash migoiem va arezoye tofighe roz afzon baraye shoma az
khodavand bozorg darim.

-- mama ,baba
Your Sincerely

                                       

بهاره اله بخش سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387  نظر بدهید!

شرکتی ها
موضوع:

 

قسمتی از رمان  منتشر نشده ی" آنها نیمه شب در بهشت فریاد می کشند":

به پدربزرگهایم، پدر، همسر،برادر و عموهایم: شرکتی ها...

 

تا مدتها فواد همه جا را گشت. بین ما که نبود یا اگر بود، آفتابی نشده بود. از محله ی قدیمی شان شروع کرده بود: باغ شیخ. اطراف خانه ی بازسازی شده ی پدربزرگش که حالا شده بود، مغازه ی فروش دستگاههای تصفیه ی آب. می شد همان اطراف هم مدرسه ای های قدیمش را پیدا کرده باشد و روزها را دم مغازه های خرت و پرت فروشی و کله پزی و لبنیاتی هایشان دستمال به دست بایستند، با چشمهای ریز شده و موهای کدر شده، بادبادکهای ناآرام به دام افتاده لابه لای انبوه سیمهای برق را نگاه کنند.

بعد هم محله ی کارون. خانه های دو اتاقه ی کارگری ردیف شده که روی هر ردیف شماره ی کوچه را با رنگ قرمز نوشته اند: لین هفت. هنوز خیلی همکارهای قدیمی اش آنجا هستند. می شد سری به برو بچه هایی زد که با هم استخدام شده بودند و در مجلس عروسی همدیگر با نی همبون و تنبک رقصیده بودند. با پیراهنهای یقه خرگوشی نارنجی و...

بهاره اله بخش شنبه سوم اسفند 1387  نظر بدهید! ادامه ادامه مطلب

موضوع:

 

صفحه ی کهنه ی یادداشتهای من

گفت دوشنبه روز میلاد منه

مادرم گفت: نه چارشنبه ست!

به شعر هیچ کسی هم کار ندارم اما چشمم هنوزم تو نخ ابره که بارون بزنه...آخ اگه بارون بزنه...

بهاره اله بخش سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387  نظر بدهید!

اخلاق حرفه ای
موضوع:

مردان کوچک هر قدر هم شیر بخورند بزرگ نمی شوند

مردان کوچک هر قدر بزرگ هم بشوند 

نهنگ نمی شوند

شاید کمی بزرگتر از یک زیردریایی کوچک

آنقدر که بشود زیر آب رفت و زیر آب اسبهای دریایی را زد

و به عروس دریایی تنهایی هجوم برد 

 که تک و تنها

به زیارت گنجِ کشتی های شکسته رفته است



 بنابر  اخلاق حرفه ای: بی خیال



بهاره اله بخش دوشنبه چهاردهم بهمن 1387  نظر بدهید!

نیازمندیها
موضوع:

 
 
 آگهی نوشته بود
یک مستخدم جهت بارگاه سلطان
چه می دانستم خود شاه گوشی را بر میدارد
دیگر نتوانستم حرف بزنم
اما رسما استخدام شدم
با حکم و مهر و موم و امضای مبارک
حتی بدون حقوق هم مکفی است 
 
 کفشها را جلوی پای جان نثاران جفت می کنم:
« بانک خودتان است ، خوش آمدید
بانک ضامن ، صله ی همه را به حساب شخصی شان واریز میکند»
 
و چشمهای هنوز خیس به لبخندی دل می سوزانند:
«دیوانه است بیچاره»
 
گاهی خوب است
به تمام صفحه نیازمندی ها زنگ بزنی
تا بفهمی جمعیت آهوها
روز به روز زیادتر می شود.
 

بهاره اله بخش یکشنبه پانزدهم دی 1387  نظر بدهید!

لاکپشتهای پرنده
موضوع:

 

قناری های پر بسته بخیلند

می خواهند پر به تن هیچ پرنده ای نباشد

اصلا به اردکها فکر نمی کنند

که حتی

لاکپشتها را هم به آسمان می برند

بهاره اله بخش یکشنبه هفدهم آذر 1387  نظر بدهید!

اندر فرمایشات یک بلاگر
موضوع:

يك وبلاگ‌نويس:
مطالب بدون ويرايش و تعمق سبب كم‌رونق شدن وبلاگ‌ها مي‌شوند

 

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران

به اعتقاد يك وبلاگ‌نويس، يكي از مشخصات وب‌گردي و وب‌نويسي، دوره‌هاي زماني و فاصله انداختن بين به‌روز كردن وبلاگ‌ها از سوي نويسنده و حتي خوانده شدن آن از طرف مخاطبان است. ...

بهاره اله بخش شنبه هجدهم آبان 1387  نظر بدهید! ادامه ادامه مطلب

موضوع:

 

مادر سردرد دارد.  رودخانه پل دارد. آنها زیر پل یک چادر دارند. آنها در چادر زندگی می کنند.من با مادر و برادرم به چادر آنها رفتیم. مادر با سردرد برای آنها نان گرم خرید.  آنها خانه ندارند.  زیر پل هوا سرد است. زمین سرد است. دیشب باران آمد. مادر برای آنها  چایی و قند و برنج برد. آنها امشب غذا دارند. اما مادر امشب سردرد دارد.

                                                                       بیست صد آفرین پسرم

 

اینجا اهواز است. اینجا هم داستان فراوان ریخته است. فقط کافی است یک بیل برداری.

بهاره اله بخش سه شنبه چهاردهم آبان 1387  نظر بدهید!

موضوع:

گناه من چه بود اگر  تا آن وقت

کسی  بشارت نداد به آمدن پسری؟

اما هنوز  مهرم به دلت هست

 میدانم پس گرفتنی هم نیست

پسرتان که بدنیا بیاید

جان من هم آزاد می شود

 

                                 قربانت سارا

بهاره اله بخش سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387  نظر بدهید!

گشت ‌‌و گذار‌‌ در‌ خيابان‌هاي ‌اهواز
موضوع:

 
شايد وقتي در حال تحمل كردن صحنه‌هاي كشدار يك سريال تلويزيوني هستيد، انتظار نداشته باشيد هر وسيله يا شخصيتي كه از جلوي دوربين رد مي‌شود ، در خط كلي داستان سريال نقش سرنوشت‌سازي را ايفا كند. اما وقتي با يك فيلم طرف هستيد، قضيه فرق مي‌كند. وقت محدود فيلم اجازه ورود هر كاراكتر يا نمايش هر صحنه‌اي را نمي‌دهد. در داستان هم دقيقا همين قضيه صادق است. وقتي با قالب ادبي‌اي به نام داستان كوتاه طرفيم، كلمات و جملات براي حذف نشدن و ماندن به دلايل قانع كننده‌تري نياز دارند.
با توجه به حجم كم داستان كوتاه انتظار مي‌رود صحنه به صحنه‌اي كه داستان‌نويس در اختيار خواننده قرار مي‌دهد، در خدمت پيشبرد داستان باشد. همان‌طور كه نشانه‌ها و علائمي ‌كه آرام و در طول متن در اختيار مخاطب قرار مي‌گيرد.

در طول خواندن «آن گوشه دنج سمت چپ»، نوشته مهدي ربي، بارها و بارها به شخصيت‌هايي برمي‌خوريم كه اهل شهر خاصي نيستند، به لهجه خاصي حرف نمي‌زنند و تفكر و تعصب بومي‌ خاصي هم ندارند؛ اما بدون هيچ دليلي مدام در خيابان‌هاي اهواز پرسه مي‌زنند... 

بهاره اله بخش چهارشنبه دوازدهم تیر 1387  نظر بدهید! ادامه ادامه مطلب

کوتاه نویسی با چاشنی ادبی
موضوع:


خیلی قبل از جدی شدن بحث داستان کوتاه کوتاه در ادبیات مکتوب امروز، مردم با این پدیده البته به صورت شفاهی آشنایی داشتند. لطیفه‌های بسیار جالبی که در مدت بسیار کوتاهی در مورد رویدادهای مختلف ساخته و همه‌گیر می‌شد. با یک بررسی کوتاه در این زمینه و مرور لطیفه‌های قدیمی و جدید درزمینه‌های مختلف که در طی دهه‌های اخیر شنیده شده،می‌توان به قدرت روایتگری این داستان‌ها پی برد. داستانک‌های چند کلمه‌ایی که البته برای داستان شدن راه درازی در پیش دارند. در این بین گاهی به متون کوتاهی بر می‌خوریم که می‌توانند از نظر ادبی قابل اعتنا باشند.
سوابق تاریخی استقبال مردم از متون کوتاه و کم حجم احتمالا برمی‌گردد به کتابچه‌های حکایات ملا نصرالدین و کشکول‌های قدیمی که همه چیز از همه جا داشتند، اما کوتاه و گزیده. حالا هستند کسانی که این استقبال را کاملا به جهان مدرن و کمبود وقت و زندگی ماشینی مربوط می‌دانند. با این وجود در سال‌های اخیر فعالیت ادبی در این زمینه آنقدر ناچیز بوده تقریبا در حد هیچ است. در عوض اگر خدا قسمت کند در نمایشگاه سالانه‌ی کتاب شرکت کنید به غرفه‌های پرفروشی برمی‌خورید که تا دلتان بخواهد داستانک‌های با ماخذ اینترنت عرضه می‌کنند. داستانک‌هایی که تقریبا بویی از داستان بودن نبرده‌اند و حتی نام نویسنده‌ای برخود ندارند.

ادامه ی مطلب را در اینجا بخوانید.

بهاره اله بخش چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387  نظر بدهید!

آخرین مطالب ارسالی 
(سه شنبه بیستم بهمن 1388)
دزدانه (یکشنبه سیزدهم دی 1388)
ما گوساله بودیم! (سه شنبه هفدهم آذر 1388)
باز باران (سه شنبه دوازدهم آبان 1388)
یک درجه تخفیف (شنبه هجدهم مهر 1388)
شهر کارون و شبهای روشن (دوشنبه شانزدهم شهریور 1388)
قرار بود این تصویر یک درخت باشد (پنجشنبه پنجم شهریور 1388)
(یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388)
(سه شنبه بیستم مرداد 1388)
پسران نوح (پنجشنبه یکم مرداد 1388)
 
امکانات
خوش آمديد ميهمان
آمار بازديد:
 
بازديد کلي :
نویسندگان :

=============================== =============================== Link Code: =============================== ليست وبلاگ‌های به روز شده ===============================
 

لینک دوستان
خرید اینترنتی
انجمن گفتگو لیمونات
عکس بازیگران و مدیل
نرم افزار
سایت تخصصی موبایل
قالب وبلاگ
روزانه
مسافر
کامیار اکبری
کیهان جوادی
عقايد يك دلقك
آرش شفاعي
آرش شفاعي2
ازبيكرانه ها
عروض
پوریا گل محمدی
همين الان
پاورقی
يادداشتهاي آخر شب
كم كم هم زياد است
مجله اينترنتي مانيفست
مسجد سليمان
جواد كليدري
محمد فرخ طلب
طنازيهاي دو ايده آليست
داستانهای زاگرس
تحقیقات شخصی یک دانشجوی کوچولو
مهدی علاقمند
وقت تمام
لیلا ملک محمدی
آتی بان
جن و پری
شلاقهای ادبی
سعید معتمدی
محمود قلی پور
آیت دولتشاه
زهرا نوری
مریم دلباری
مطرود
ایمان عابدین
بر پله ی آخر
مجید اسطیری
ذبیح رضایی
همراوی(نشریه تخصصی داستان)
لغتنامه دهخدا
شاعرانه
زنبور گاوی
ضامن آهو
یادداشتهای یک دختر ترشیده
سیامک احمدی
فائزه شاکری
علی شاه علی
پروین کاشانی زاده
بنیامین جوادی
I am persian
بهرام مهتابی
احسان برات پور
ابن محمود
ابوذر قاسمیان
بالهای نمک سود
فرزانه مصیبی
لیلا
شازده خانوم
حبیب محمد زاده
عضویت جوانان در NGOهمراوی _ داستان و ادبیات
محسن فرجی
 

تبلیغات متنی

مکان تبليغات شما

شما مي توانيد با کمترين هزينه در اين مکان تبليغ خود را قرار دهيد.

مکان تبليغات شما

شما مي توانيد با کمترين هزينه در اين مکان تبليغ خود را قرار دهيد.

قالب وبلاگ » بلاگفا، پرشین بلاگ
 

 
قالب وبلاگ
 
 

 

All Right Reserved By ParsTheme.Com

Template By ParsTheme &
Design by Amirhoseyn rahbari

PHPNUKE.IR
 

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب پرشين بلاگ

قالب بلاگفا