آگهی نوشته بود
یک مستخدم جهت بارگاه سلطان
چه می دانستم خود شاه گوشی را بر میدارد
دیگر نتوانستم حرف بزنم
اما رسما استخدام شدم
با حکم و مهر و موم و امضای مبارک
حتی بدون حقوق هم مکفی است
کفشها را جلوی پای جان نثاران جفت می کنم:
« بانک خودتان است ، خوش آمدید
بانک ضامن ، صله ی همه را به حساب شخصی شان واریز میکند»
و چشمهای هنوز خیس به لبخندی دل می سوزانند:
«دیوانه است بیچاره»
گاهی خوب است
به تمام صفحه نیازمندی ها زنگ بزنی
تا بفهمی جمعیت آهوها
روز به روز زیادتر می شود.